تبلیغات
The Hope - قسمت دوم فصل اول پس از پیش سرآغاز:| درواقع سرآغاز!

قسمت دوم فصل اول پس از پیش سرآغاز:| درواقع سرآغاز!

دوشنبه 2 شهریور 1394 02:00 ب.ظ

نویسنده : Tracy Fairy Of four Main Elements
من عرضی ندارم. از اسم این قسمتم معلومه که من نمیتونم جدی بنویسم. یعنی اصلا بلد نیستم جدی نوشتنو. حالا بریم ادامه ببینیم چی میشه. شایدم زد به کلم جدی نوشتم. برین ادامه ببینیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم. البته منظورم از بریزیم و اینا خودم بودم و خودم. برین ادامه تا بیشتر نزده به کلم.
قبل از رفتن میخوام لطفا دعا کنین محو الجهان بانو زودتر به آغوش نت برگرده. جاش خیلی خالیه. تیا زودتر بیا لطفا!



جادو گر شنل پوش به طرف گوی جادویی میره. میخواد که جادویی رو روی گوی انجام بده که گوی شروع به درخشش میکنه. صدایی توی محیط میپیچه که انگار از گوی میاد:
شما هرگز نمیتونین موفق بشین. شما هرگز نمیتونین بر جهان تسلط پیدا کنین. اونا جلوتونو میگیرن. اونا دنیا رو از بدی نجات میدن.اونا قهرمان میشن. 
جادوگر شنل پوش ترسید. سعی کرد ترسشو به روی خودش نیاره:
اونا؟ اونا دیگه کین؟ 
-اونا قهرمانن! اونا منتخب گوی جادوان! اونا... اونا.... اونا آخرین امید برای زندگین!
صدای انفجار. دود همه جا میپیچه. جادوگر شنلشو جلوی صورتش میگره. وقتی حس میکنه اطرافش امنه شنل رو از جلوی صورتش به کنار میزنه. گوی سر جاش نیست. خنده ای شیطانی میکنه. به طرف سپاهش نگاه میکنه. 
-گوی نابود شد. گوی نابود شد. ما پیروز شدیم. اونایی وجود ندارن. لشکر تاریکی پیروزی رو جشن بگیرین.
خنده ای شیطانی میکنه. پشتش رو به اطرافیانش میکنه. با گفته خودش مخالفه. نگرانه. یعنی اونا وجود دارن؟

موقعیت:خونه سیاه، امارت زندگی خانواده بلک: تونی، تریسی و ترسا
تریسی با حالتی بهت زده به طرافش نگاه میکنه. بلند میشه. به دوستانش که اطرافش افتادن نگاه میکنه. همه با چشمای بسته به یک نوعی افتادن. بعضیا هنوز لبخند رو لبشونه. یادش اومد که لیلی یک جک تعریف کرده بود که همه جا تاریک شده بود و حالا بیدار شده بود. اسماشونو صدا میزد ولی جوابی نمیشنید. اشک تو چشاش جمع شده بود. بغض تو گلوش سنگینی میکرد. بالای سر همه دوستاش رفت. دستش رو روی مچ دستشون میزاشت چیزی رو حس نمیکرد. نبضشون نمیزد. به طرف در اتاقش رفت. درو باز کرد. تونی پشت در بود. 
-تونی!
-تریسی!
ذره نور امیدی تو وجودش حس کرد. برادرش رو در آغوش کشید و در آغوشش اشک ریخت.
-تونی! همه بیهوشن. هیچکی جوابمو نمیده. دستمو گزاشتم رو مچ دستشون. نبضشون نمیزد. 
-دخترا هم اینجوری شدن؟
-منظورت از دخترا هم چیه؟
-چون پسرا هم همشون بیهوشن. نبضشون نمیزنه.
-هیچ کدومشون؟
-هیچ کدوم.
-لوکاس؟
-اونم نه؟ میشل؟
سرشو تکون داد. احساس سنگینی عجیبی توی قلبش کرد. 
-تریسی! ترسا! اون... اون کجاس؟
-اون... اون رفت که بره دست شویی.
انگار که همزمان چیزی رو یادشون اومده باشه به طرف دستشویی خونه دویدن. تریسی دستگیره در رو کشید پایین. خوشبختانه در دستشوییشون خراب بود و قفل نمیشد. درو باز کرد. ترسا رو دید که رو زمین جلوی سینک دست‌شویی افتاده. بدنش انگار که سوخته بود. بقیه این حالتو نداشتن. تریسی جیغی کشید و از دستشوی عقب عقب خارج شد.
-ترسا ت..ر..س.اا!
تونی توی دستشویی رو نگاه کرد و دلیل حال بد خواهرشو فهمید. خواهر کوچیکش هم مثل دوست دخترش و بهترین دوستای خودش و خواهراش مرده بود. با وضعی که شاید خیلی بدتر بود.  رفت سمت تریسی که تمام بدنش میلرزید خواست بغلش کنه ولی تریسی به سرعت دیوید از پله ها پایین. رفت توی هال جایی که پسرا قبلش اونجا بودن. اونم اونجا بود. سمت بدن کسی رفت که عاشقش بود. صداش میزد. 
-لوکا! لوکاس! تو رو خا جواب بده! تو رو به خدا! تمنا میکنم، التماست میکنم بیدار شو. بیدار شو. از شدت گریه بیهوش شد. تونی هم رفته بود بالای سر میشل اونم از شدت گریه بالای سر اون بیهوش شد. تریسی توی خواب روز اولی رو دید که با دوستاش دور هم جمع شده بودن. چند سال گزشته بود. نمیدونست. ولی اون روز تولد تونی بود. با میشل و ترسا کلی برنامه ریخته بودن و اون روز بود که اون پری های کوچیک بهشون گفتن که اونا پری هستن اونا باید با هم متحد باشن تا با دشمنانشون بجنگن. اون روز که لونا، خواهر لوکاس هم با اونا بود ولی بعدش با اون روح خبیث متحد شد و اون روح اون رو کشت. تمام اون چند سالی که با دوستاش فیریکس کلاب رو تشکیل داده بودن و با دشمنانشون جنگیده بودن.

موقعیت:آرکادیا، مدرسه جادویی.
آم در حالی که رو زمین افتاده بود چشماشو نیمه باز کرد. تیفانی رو دید که داره با یک مرد حرف میزنه. دقیقا نمیفهمید که بحث چیه ولی انگار موضوع رفتن بود. ازآخر تیفا تسلیم شد و همراه اون مرد رفت. سعی کرد انرژیشو جمع کنه. به اطرافش نگاه کرد. دانش آموزای مدرسه رو دید که رو زمین افتادن. انرژی ای رو از طرفشون نمیگرفت و این به این معنی بود که اونا مردن. حس کرد انرژی اطرافش داره زیاد میشه. یعنی هنوز بعضیا زنده بودن. سعی کرد روی پاهاش بلند بشه. دید کسی داره میاد به سمتش. استفان بود. دستاشون باز کرد که بغلش کنه ولی وقتی نزدیک شد چشماشو دید که قرمزه. اون جادو شده بود؟ عقب عقب رفت تا به دیوار مدرسه رسید. دید که چیز تیزی توی دستای اونه. درواقع آماده بود که اشهدشو بخونه که دید استفان ناپدید شد و پشت سر جایی که قبلش اون ایستاده بود کلوس واستاده.
-کلوس!
-آم تو خوبی؟
-خوبم. خوبم. 
پسر عموشو بغل میکنه.
-بقیه کجان؟
-نمیدونم. 
به اطرافشون نگاه کردن. بعضی از دانش‌آموزا رو دیدن که بلند شد. نیک خواست بره به سمتشون که آ جلوش رو گرفت.
-نرو! اونا تحت سلطه جادو سیاهن! انرژی خوبی به سمتم نمیدن.
-چی؟
-هیچی. ولش. ولی صبر کن اونا برن بعد.
بیشتر کسایی که بلند میشدن گرگینه ها و خون‌آشاما و الف ها و بعضی جادوگرا(تمام جادوگرای با قدرت خالص و بعضی از جادوگرای با قدرت خاص و جادوگرای باستانی) بودن. تعداد کمی هم از پری ها بلند شدن و رفتن. 
وقتی حس کرد همه کسانی که باید برن رفتن به وسط حیاط رفت. حیاطی که قبلش پر از دانش‌آموز بود الآن تقریبا خالی شده بود. سرش درد میکرد. حس میکرد تمام خاطراتش دارن به سمتش حجوم میارن. خانوادشو، خودش و ویژگیاشو، خواهرش رو تمام زندگیش رو انگار به خاطر میاورد. سعی کرد به خاطراتی که با سمتش دارن حجوم میارن اهمیتی نده حس کرد انرژی های مثبت اطرافش دارن کم کم زیاد میشن. به سمتی رفت که حس میکرد انرژی اون طرف زیاده. دوستای خودش اونجا بود. سوفی، کورتنی، جولیا و اشلی و ملودی، خواهر کورتنی. به سمت سوفی رفت. انگار که حس میکرد اون زندس. دقیقا تو همون لحظه‌ای که به بالای سر سوفی رسید، اون چشماشو باز کرد.
سوف:آم! چی شده؟
آم: نمیدونم. 
نیک اومد سمت اونا.
-سوف تو خوبی؟
-خوبم.
نیک دست سوفی رو گرفت و کمکش کرد که بلند بشه. سوفی بعد از بلند شدن اولین کاری که کرد این بود که رفت بالای سر برادرش. سرشو گزاشت رو سینش. صدای تپش قلبش بهش آرامش رو هدیه کرد. بشکنی زد و یک مقدار آب تو صورت لوکاس زد. وقتی دید داره چشماشو باز میکنه رفت بالای سر لوک. سرشو روسینش گزاشت. اینبار نشنیدن صدای از توی سینه اون قلبشو آزرد. بلند شد و به آم نگاه کرد. آم اشک رو تو چشای سوفی دید.رفت بالای سر جولیا و اشلی. قلب هیچ کدومشون نمیزد.ناراحتیش بیشتر شد. آم بالای سر کورتنی بود.
آم: سوف! قلبش میزنه. کورتنی زندس!
شادی توی چشماش دوید و به سمت اونا رفت. خواست باز از قدرتش استفاده کنه که خود کورتنی چشاشو باز کرد. نیک که قبلش پسرا رو داشت چک میکرد اومد طرف دخترا.
نیک:آم بیا این داداشتو بهوش بیار. خودشو زده به مسخره بازی.
آم:اومدم. سوف تو پیش کورتنی باش.
سوف:باشه. 
کورتنی انرژی زیادی نداشت. برخلاف بقیه که حالشون بهتر بود حالش بد بود. به سختی و با کمک سوفی از جاش بلند شد. با وجود این که زوری نداشت سوفی رو وادار کرد تا همراهش بره به سمت ملودی.  بالای سر ملودی نشست. سوفی مچ ملودی رو گرفت. 
-کورتنی ملودی زندس.
لبخند محوری رو روی لبای کورتنی میشد دید. این آخرین لبخندش بود چون برای بهوش آوردن خواهرش تمام انرژی و نیروشو استفاده کرد و در همون لحظه‌ای که ملودی چشماشو باز کرد کورتنی افتاد زمین و وقتی سوفی مچ دستشو گرفت قلبش نمیزد. 
سوفی داد زد:آمممم!آمممممممم!
آم به سرعت به سمتشون دوید.
آم:چی شده؟
سوفی: کورتنی! اون... اون... اون خودشو فدا کرد و انرژیشو به ملودی داد که بهوش بیاد!
آم دستش رو برای جلوگیری از جیغ زدن جلوی دهنش گرفت و گریه کرد. 

موقعیت:عمارت مرمری:خونه نهصد ساله خوانواده آدوینس:آدریان-رانیره-سرننتز-ناوریا
... کاترین آروم چشاشو باز میکنه و اشلیو میبینه که داره با گلایدری که دیوید داشت روش کار میکرد داره میره. سعی میکنه بلند شه اما بدنش زیادی ضعیفه. میوفته و چشاشو میبنده صحنه ی مرگ دوستاش:تینا،ملودی،دایانا و هلنا رو میبینه ضربه های ملایمیو روی صورتش احساس میکنه و صدای ضعیفیو میشنوه که آروم بلندتر میشه
...:کیت ... کیت ... کیتی پاشو ... کیتی .. کاترین اصا میشنوی
کاترین آروم چشاشو باز میکنه و با صورت برادر بزرگترش نایجل مواجه میشه
کاترین:آره .. آره میشنوم ببینم اینجا چه خبره
سرشو برمیگردونه و با صورتای نگران امیلی و دیوید مواجه میشه
امیلی:دیوونه نصفه جونمون کردی. گفتیم مردی که جواب نمیدی
دیوید با تعجب به امی نگاه میکنه و بعد به نایجل و بعد سرشو دوباره طرف کاترین بر میگردونه
دیوید:میشه بگین ما چرا بیهوش شدیم اشلی کجا رفت. چرا من هرچی به دوستام زنگ میزنم جواب نمیدن؟؟؟
کاترین:باید .. باید بقیه رو چک کنیم. اگه .. اگه چی .. چیزی که من دیدم درست باشه ... نه نه نمیتونه
امیلی:چی نمیتونه. کیتی چی شده؟؟؟
دیوید:بچه ها شکه نشین ولی ظاهرا دردسر بزرگی شروع شده.
نایجل:چی؟؟؟
دیوید:دوربینارو ببین. اونایی که بیهوشن درواقع مردن.
کاترین:منم همینو میخاستم بگم.
امیلی:نه همه نمیتونن مرده باشن. پس پس ما چتو زنده ایم
نایجل:راستی اشلی کو؟؟؟
کاترین:گلایدر دیویدو برداشتو رفت
دیوید:چی؟اون تکمیل نشده بود که
امی+نایجل+کیتی:چی؟؟؟
دیوید:اشلی به فنا...

موقعیت:جایی که قبلا مقبره آتش بود
...اشلی با عجله خودشو به مقبره ماه میرسونه ولی وقتی جیلو پیدا نمیکنه و وضعیت مقبره ماه رو میبینه که نابود شده میره سراغ مقبره خورشید و اونجا میفهمه که تاریکی آزاد شده.با عجله به سمت مقبره آتش میره. چون انرژی جیلو از اونجا حس میکنه
اشلی:جیل ... جیل ... جینی ... خواهش میکنم جواب بده ... ببین میدونم اینجایی ... جیل منم اشلی تو کجایی ... چرا جواب نمیدی ...
یک دفعه از بین خاکسترا یه درخشش طلایی توجه اشلی رو جلب میکنه. اشلی آروم به سمت اون نقطه درخشان میره و پلاک تیا رو میبینه. خاکسترا رو با عجله کنار میزنه و یه دختر که کاملا همرنگ خاکسترا شده رو پیدا میکنه. از روی حالت صورت و بوی دختره میفهمه که این دختره درواقع همون جیله. محکم جیلو بقل میکنه و شروع به گریه میکنه تا این که صدای ضربان قلب جیل رو میشوه. صدای قلب جیل آرومش میکنه. جیلو بر میداره و میخاد با گلایدر برگرده که یه گلوله آتیشی گلایدرو تبدیل به خاکستر میکنه. اشلی سریع خودش و جیلو بدون کوچیکترین سروصدایی مخفی میکنه

موقعیت:پیست اسکی آرکینا
مارتین یهو چشاشو باز میکنه و خودشو وسط یه عالمه یخ پیدا میکنه. یهو یادش میاد. اومده بود دنبال داداشش و دوست دختر داداشش تا اذیتشون کنه بعد دوستاش آندرا و کی-مارت رو میبینه بعد کلی ماروینو مسخره میکنه که اسکی روی یخ بلد نیست. بعد زلزله میاد و بعد ...
مارتین:بعد چی شد ... زلزله اومد و بعد .. اوه بعد با سر خوردم زمینو بیهوش شدم
بعد متوجه میشه که همه بیهوشن. بلند میشه و میره سمت ماروین و تونش میده
مارتین:مار ... مار ... ماری ... مارمولک جان .... کلاغ ... لانه کشکرت بلند شو ...
ماروین چشاشو باز میکنه و چک محکمی در گوش مارتین میخابونه. با صدای آروم و خوسردی همیشگیش میگه:چته دیوونه؟
مارتین با لبخندی معصوم و مظلوم میگه:هیچی همه غشیدن
ماروین:چی؟؟؟
سارا که تا الان داشته از طریق طبیعت بهش الهام میشده چشاشو باز میکنه و با قیافه ای بهت زده به اطرافش نگاه میکنه و فریاد میکشه:نه
مارتین و ماروین بر میگردن سمت سارا و با تعجب نگاهش میکنن
ماروین:سارا خوبی
مارتین:کابوس دیده احتمالا
سارا:او .. او ... اون... اونا ... اونا مردن؟؟؟
مارتین:نه غشیدن
ماروین:مطمعن
مارتین با ترس جواب میده:نه نیستم
سارا بلند میشه و به طرف یکی از آدما میره و دستشو میزاره روی گردنش. نبضش نمیزد. سرشو به سینه اون شخص میچسبونه. قلبش از کار افتاده بود.
سارا:نه اونا مردن.اوه نه این نباید واقعی باشه ... نه
مارتین و ماروین میرن تا بقیه رو چک کنن. و سارا با عجله به سمت کی-مارت میدوه.کی مارت هنوز زنده بود. سارا محکم بقلش میکنه. کی مارت جادوی قویی رو به سرارا میزه و وقتی که میخواسته کار سارا رو تموم کنه می افته. اندرا از پشت با چوب اسکیش به سر کی-مارت میزه
آندرا:ببینم اینجا چه خبره
سارا:مادر طبیعت گفت که تاریکی برگشته و شیاطینو با خودش آورده

موقعیت:رستوران قطره های طلایی
الیا چشماشو باز میکنه و موهای نقره ای شو از توی چشماش کنار میزنه. انگار همه داشتن میرفتن. ولی کجا؟ آروم سرشو برمیگردونه و دوستش آلیس رو میبینه که کنارش بیهوش افتاده.یادش میاد. اون شب با هم رفته بودن مهمونی و چون خونه الیا از اونجا دور بود قرار شده بود که شبو بره خونه آلیس. ولی بین راه طوفان میشه و اونا هم میدون توی یه رستوران و بعد برقا میره و همه جا تاریک میشه ...
صدای آروم و گرفته ی آلیس الیا رو به خودش میاره
آلیس:الیا اینجا چه خبره
الیا:هیش ساکت باش من یه حس بدی دارم
آلیس:میگه چی شده
الیا:اونارو اونا یه جور انرژی منفی ی خواصی دارن
آلیس:درسه منم حسش میکنم. ساکت میمونیم تا برن

موقعیت: ناکجا آباد.
20 تکه درخشان تو هوا معلقن. رفتار های عجیبی از خودشون نشون میدن به طوری که انگار دارن با هم حرف میزنن.به 6 گروه نا مساوی تقسیم میشن و هر گروه به یک سمتی میره.

موقعیت:خونه بلک
صدای شکستن شیشه توی خونه ساکت میپیچه. صدا اونقدری بلند هست که باعث بشه تریسی و تونی هر دو بهوش بیان. تونی با نگرانی از پله‌ها پایین میاد و خواهرش رو صدا میزنه.
تونی:تریسی؟ خوبی؟ چی شده؟
تریسی کم کم بلند میشه. سرش یکم گیج میره. 
تریسی: خوبم. منم نمیدونم چی شده.
چشمش به پنجره میوفته که شکسته.
تریسی: هی تونی! یکی شیشه رو شکسته.
تونی: دیدم. نزدیک نرو. الآن نگاه میکنم که ببینم چیه.
تریسی فاصلشو با پنجره شکسته کم میکنه ولی از حدی که احساس خطر میکنه جلو تر نمیره. تونی به شیشه های شکسته نزدیک میشه.
تریسی: تونی مواضب باش. شیشه نره تو پات.
تونی: باشه مراقبم.
به روی خودش نمیاره که تا حالا چند تیکه شیشه رفته تو پاش. شب بود. درخشان بودن دو تیکه شیشه توجهشو جلب میکنه. یکی رو برمیداره. جنسش با جنس شیشه پنجره فرق داره. دستش رو دراز میکنه تو تیکه دیگه رو هم برداره ولی وقتی اونو لمس میکنه دستش میسوزه. تریسی وقتی میبینه برادرش اونجا واستاده به اون سمت میره. اون تیکه درخشان دیگه روی زمین توجهشو جلب میکنه. برش میداره درست زمانی که تونی میخواست بگه برش ندار.
تیکه رو بررسی میکنه و بعد از اینکه چند ثانیه بهت زده بهش خیره میشه اونو میندازه.
تریسی:تونی! این.. این یک تیکه از گوی جادوییه!
تونی: چی چی؟
تریسی: گوی جادویی! این گوی تیکه تیکه شده. این یعنی پیشگویی درسته!
-کدوم پیشگویی!؟
-اوف چرا خنگ بازی در میاری؟
و بعد به سمت کتابخونه میره.  با این که خونشون شاید خیلی هم بزرگ نبود ولی کتابخونشون کتابخونه بزرگ و کاملی بود. بخش کتابای جادویی رو میگرده. دستش رو روی کتابی با جلد بنفش میزاره. تونی متعجب داره نگاهش میکنه. فهرست کتاب رو نگاه میکنه. دستش رو روی یک بخش میزاره. مهم ترین پیشگویی ها!
صفحه رو باز میکنه. کتاب رو ورق میزنه. خبری از اون نبود. تقریبا نا امید شده بود. فقط یک صفحه از اون بخش مونده بود. آخرین صفحه رو ورق زد و با ناامیدی نگاهی بهش انداخت ولی با خوندن صفحه چشماش شروع به برق زدن کردن. تنها نصف صفحه بود. انگار متن نصفه بود. آخرین خط رو خوند. کسی که پیشگویی رو کرده بود وقتی داره پیشگویی رو میکنه میمیره. ولی تریسی اونی که میخواد رو میفهمه. گوی 20 نفر رو انتخاب کرده بود تا جهان رو نجات بده. 
زیر لب زمزمه کرد:ما هم جزو اون 20 نفریم.
تونی که متعجبانه نگاهش میکرد پر از سوال بود.
تونی:چی؟
تریسی: ما هم جزو اون 20 نفریم!
-کدوم 20 نفر؟
-تونی خوب گوش کن(شما هم با دقت بخونین)طبق یک پیشگویی قدیمی که آخرین پیشگویی بزرگ‌ترین پیشگو در بین جادوگراس نیروهای تاریکی شروع به گسترش میکنن وقتی نزدیک به گوی جادویی میشن گوی برای این که جادوگرا قدرتش رو نگیرن خودش رو نابود میکنه و به بیست قسمت تقسیم میشه.گوی چون خودش میدونه در آینده چه اتفاقاتی میوفته از قبل 20 نفر رو برای نجات دنیا انتخاب میکنه و اونا رو از تاریکی حفاظت میکنه. وقتی جادوگرای تاریکی نزدیکش میشن همون طور که گفتم به بیست قسمت تقسیم میشه و از جادوگرا دور میشه. این بیست قسمت خودشون فرد مرتبط با خودشون رو پیدا میکنن. تیکه های گوی صاحبشون رو به طرف بقیه افرادی که تیکه ای از گوی رو دارن هدایت میکنن. یعنی باید با توجه به این تیکه ها بقیه رو پیدا کنیم. مردم پیشگویی رو جدی نمیگیرن و میگن پیشگو دیوونه شده بوده یا شاید بچه کوچیکش الکی چیزی توی دفتر پدرش نوشته چون پیشگو وسط پیشگویی میمیره. ولی الآن میفهمم که پیشگویی واقعی بوده. ما هم جزو اون بیست نفریم. برای همین وقتی تو به تیکه مرتبط با من دست زدی دستت سوخت چون کسی نمیتونه به تیکه ای که مال یکی دیگس دست بزنه. این برای حفاظت از گویه! وقتی تاریکی تموم بشه ما باید این 20 تیکه رو کنار هم بزاریم و گوی رو دوباره به وجود بیاریم.
تونی: فک کنم فهمیدم چی شد. اون پیشگو کی بوده؟
-همه ازش به عنوان بزرگ ترین پیشگو یاد میکنن. کسی اسمشو نمیدونه.
-چرا؟
-چون گویا در گزشته اگر کسی اسمش رو میگفت یا که مینوشت به سنگ تبدیل میشده برای همین هیچ کس اسمشو نمیدونه.
-چه ترسناک.
-مسخره بازی بسه داداشی. باید بقیه رو پیدا کنیم. 
-اما بقیه چی؟
-ما نمیتونیم اونا رو برگردونیم. ولی میتونیم انتقام مرگشونو بگیریم. یالا تونی بجنب.
-به خاطر ترسا و میشل و بقیه.
-به خاطر ترسا و میشل و لوکاس و بقیه.
تریسی گوی خودش رو برداشت و به همراه برادرش از در خونه خارج شد.

موقعیت:آراکادیا
تیکه هایی از جنسی نامعلوم توی حیاط افتادن. لوکاس و نیک به سمت اون تیکه ها رفتن. هر کدوم تیکه ای رو برداشتن. اونا همه چیز رو درباره جادو و چیزهای جادویی میدونستن و فهمیدن که ماجرا چیه!
نیک: لوکاس. این یعنی... این یعنی تاریکی شروع شده؟
لوکاس: این میتونه همه چیز رو توجیح کنه. که چرا اینجوری شده اینجا.
لوکاس بقیه رو صدا زد.
لوکاس: هر کدومتون یک تیکه رو بردارین. 
سوفی: چرا؟
نیک: سوفی گوش کنین.
سوفی پوفی کرد و یکی از تیکه ها رو برداشت. ملودی،رایان و آم هرکدوم تیکه ای برداشتن. 
نیک و لوکاس ماجرا رو براشون توضیح دادن(من دوباره توضیح نمیدم چون بالا گفتم).
سوفی: یعنی ما منتخبیم؟
لوکاس: تقریبا آره! فقط من باید یه بلایی سر سلیقه و عقل نداشته این گوی بیارم که چرا چهار تا آدم عاقل رو انتخاب نکرده به جای ماها!
ملودی: خدا رو شکر کنین که زنده‌این!
ملودی از این که خواهرش جونش رو به خاطر اون از دست داده بود ناراحت بود و عذاب وجدان داشت.
ملودی: انتخاب شماها درست بوده ولی من چرا باید منتخب باشم. من نیمه جادوگرم. کورتنی اشتباه کرد باید میزاشت من جونمو برای اون بدم. اون از من بهتر بود.
رایان: حالا که گزشته. به خاطر کورتنی باید مسئولیتتو قبول کنی.
ملودی: به خاطر کورتنی؟
سوفی: به خاطر کورتنی. به خاطر همه. 
لوکاس: به خاطر همه.
همه با هم داد میزنن: به خاطر همه.
همشون از در و محوطه ،تا قبل از تاریکی، امن آرکادیا خارج شدن و سفرشون برای پیدا کردن بقیه رو شروع کردن.
نیک: قبلش من یه زنگ به یکی بزنم.


موقعیت:عمارت مرمری
موبایل دیوید زنگ میخوره و دیوید با دیدن اسم نیک روی موبایل خوشحال میشه که اونم زندس.
-تو زنده‌ای؟
-سلام. پـ نـ روحم بهت داره زنگ میزنه! 
-آخه همه مردن واس همین.
-همه مردن چون تاریکی شروع شده؟
-تاریکی؟منظورت چیه؟
-عقل کل تاریکی! پیشگویی!گوی! افتاد؟
-یعنی ماهم جزو اون بیستاییم؟
-نه جزو مرده هاییم. ولی من باید یه کاری با سلیقه این گوی بکنم تا حالا هرکی انتخاب کرده که من فهمیدم دیوونه شناسایی شدن.
-اگه منم منتخب باشم همه به جز من! من که عاقل تر از همم
-مگه تیکه گوی دستتون نرسیده.
-فعلا که...
صدای شکستن شیشه.
-فعلا که چی؟
-فک کنم رسید. فعلا.
-چی؟
دیویدموبایل رو قطع میکنه و میره سمت شیشه های شکسته ای که بقیه دورشون جمع شدن. تنها تیکه درخشان باقی مونده روی زمین رو بر میداره.
امی: اینا تیکه های...
دیوید:آره اینا تیکه های گوی جادویین! تاریکی شروع شده. ما هم منتخبیم.
امی: خیلی زیادی زود متوجه نشدی؟
دیوید: نیک زنگ زد اون گفت.
امی: یعنی اونم منتخبه؟
دیوید:آره
امی: گوی کلا دیوونه ها رو انتخاب میکنه انگار.
نایجل و کاترین متعجب نگاهشون میکنن. امی و دیوید هم براشون همه چیز رو توضیح میدن
موقعیت:جایی که قبلا مقبره آتش بود
... یه حس گرم آروم جیل رو بهوش میاره. حس میکنه انگار یکی بقلش کرده. چشماشو باز میکنه و سرشو بالا میاره. با صورت خوابیده اشلی مواجه میشه.
تفکرات جیل:چی؟ اشلی اینجا چیکار میکنه؟چرا بقلم کرده؟ اصا ما کجایییم؟
با این فکرا آروم شروع به تکون خوردن میکنه و باعث بیدار شدن اشلی میشه. اشلی با تعجب و ترس چشاشو باز میکنه ولی وقتی جیل ر میبینه چشاش برق میزنه
اشلی:اوه .. عزیم عشقم تو حالت خوبه
جیل:آ..آره ... آره من خوبم. ولی تو اینجا چیکار میکنی. اصا ماکجاییم؟
اشلی:خوب نمیدونم نگرانت شدم حس کردم که باید پیدات کنم.
جیل:اوه یادم اومد. نیروهای تاریکی آزاد شدن و مقبره هارو از بین بردن. واستا ما کجاییم؟
اشلی:یه جایی زیر ....
دوتا شیشه طلایی محکم به زمین نزدیک اونا برخورد میکنن و با عس میشن که تمام خاکسترا بخش شن.جیل میترسه و اشلی شکه میشه.
اشلی:زیر خاکسترا بودیم ...
جیل میره سمت تیکه های نورانی ولی اونجا فقط یه تیکه بود. اونو بر میداره ولی به محظ برداشتنش اون تیکه از وسط نصف میشه و نصفش میوفته دست اشلی
جیل:اشلی ما انتخاب شدیم تا دنیارو نجات بدیم
اشلی:فعلا بیخیال بیا بریم خونه ببینیم بقیه چطورن

موقعیت:پیست اسکی آرکینا
مارتین،سارا،ماروین و آندرا رو زمین نشستن و سارا داره حرفایی که مادر طبیعت بهش گفته رو بازگو میکنه که چهار تیکه درخشان از آسمان به زمین میرسن و باعث میشن که برف از رو زمین بلند بشه و به اطراف پخش بشه. مقداری برف به پشت مارتین میخوره که باعث میشه سرشو برگردونه و با دیدن تیکه های شیشه‌ای روی برف اونا رو به بقیه نشون میده. همه بلند میشن و به طرف تیکه های گوی میرن. هر کدوم یکی از تیکه هارو برمیدارن مارتین میخواد تیکه ای که تو دست ماروین هست رو بگیره و چکش کنه که با لمس اون تیکه دستش میسوزه و تیکه رو میندازه رو زمین و مثل بچه ها دستشو میکنه تو دهنش، بقیه هم بهش میخندن. ماروین دوباره تیکه رو برمیداره. سارا چک کردن تیکه توی دستشو  تموم کرد.
سارا: دیگه مطمئن شدم درسته. تاریکی شروع شده. 20 نفر انتخاب شدن. ماهم جزو اون 20 نفریم.
مارتین: اون 16 نفر دیگه کین؟
سارا: من چمیدونم! با کمک تیکه های گوی دستمون باید اونا رو پیدا کنیم. ولی نمیدونم چرا حس میکنم بدونم یکی از اون 16 نفر کیه!
مارتین:کی؟!
سارا: دیوید دیوونه!
مارتین: حالا چرا اون؟
سارا: حسش میکنم. بزار بهش زنگ بزنم.
مارتین: من زنگ میزنم.
شماره دیوید رو میگیره.
دیوید: بله؟
مارتین: زنده‌ای؟ ایول بابا سارا درست گفت!
دیوید: نکنه تو هم زنده‌ای!
-کی؟ من؟! نه بابا! فک کنم داری رویا میبینی!
دیوید:امیدوارم که کابوس باشه! نمیخوام با تو دنیا رو نجات بدم!
مارتین: نه که من میخوام! مجبورم! مجبور! میفهمی؟
(و این مکالمه ادامه دارد)

موقعیت:دم در رستوران قطره‌های طلایی
باد خیلی سرد و سوزناکی توی هوا میپیچه. آلیس خودشو دم در مچاله کرده و به الیا نگاه میکنه. هیچ کدوم نمیفهمن که چه خبره.سکوت مطلق. صدای برخورد چیز یا شایدم چیزهایی با زمین توجهشونو جلب میکنه. به طرفی میرن که صدای از اونجا اومده بود. یک کوچه تاریک و خلوت و باریک بود. توی اون تاریکی مطلق دو تیکه نورانی باعث جلب توجهن. به طرف اون دو تا تیکه میرن و هر کدوم یک تیکه رو برمیدارن. جنسشون از جنس شیشه نیست. فرق داره. یک حالت جالب و جدید که تا حالا لمسش نکردن. دوباره از توی کوچه صدایی میاد. دو تا نور قرمز نزدیک به هم بهشون نزدیک میشه. وقتی نزدیک تر میاد یک آدمو میبینن که چشامای قرمزی داره. فهمیدن اون آدم تحت کنترل جادوی سیاهه در نتیجه ترسیدن. یکم عقب عقب رفتن و وقتی از کوچه خارج شدن و وارد خیابون اصلی شدن شروع به دویدن به سمتی کردن که خونه آلیس در اونجا قرار داشت. دو تیکه درخشان هم توی دستاشون بود. نمیدونستن چرا ولی فکر میکردن باید از اون دو تیکه محافظت کنن.

پایان^^ داستان نوشته شده مشترکن



دیدگاه ها : نفر آدم. اگه آدمی نظر بده.
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 شهریور 1394 07:56 ب.ظ