تبلیغات
The Hope - قسمت سوم فصل اول کشش

قسمت سوم فصل اول کشش

سه شنبه 3 شهریور 1394 01:30 ب.ظ

نویسنده : Amitis The Fairy Of Supernatural & Energy

سلام
 من با قسمت سوم اومدم
امیدوارم که این قسمت مورد پسندتون باشه
اگه یکم کوتاهه ببخشید
آخه مغزم بیشتر راه نمیداد
و قسمت قبلم خیلی طولانی بود

این قسمت و قسمت بعد هم حالت مقدمه دارن
داستان اصلی از قسمت پنجم شروع میشه


موقعیت:ناکجاآباد
مجموعه ای از نورها که توی یک اتاق حبسن تنها چیزیه که اینجا دیده میشه. دیوارهای اتاق همه سفیدن. این نور هادور هم جمع شدن و شبیه یک کره درخشانن. اونجا مثل خلاء میمونه. صدای میاد. انگار این نورها دارن حرف میزنن.
-تیکه های گوی به دست هر 20 نفر رسیده حالا وقتشه اونا باید دور هم جمع بشن. اما کجا؟ 
چند ثانیه سکوت.
-درسته. همینه! همینجا. ما به اونها ماموریتشون رو اینجا ابلاغ(درسته؟) میکنیم. 
چند ثانیه سکوت.
-تکه های گوی جادویی. تکه های من صاحبانتان را به اینجا راهنمایی کنید. آنها در این نقطه گرد هم خواهند آمد.
خط هایی نورانی به جهت های مختلف میرن. 20 خط. هر خط به ازای یک نفر. این خط ها پیام روح گوی به جسمشن.

موقعیت:نزدیک امارت سیاه،همراه با تریسی و تونی
جیب خواهر و برادر  روشن میشه و انگار که چیزی پر انرژی داره به سمت جلو میره. کنترل جایی که دارن میرن رو ندارن. تریسی به سختی دستشو تو جیبش میکنه و تیکه گوی رو در میاره. حالا دستشه که داره اون رو به سمت مشخصی میکشونه.
تریسی: تونی پیشنهاد میدم تیکه گوی رو توی دستات بگیری  اینجوری ممکنه جیبت سوراخ بشه!
تونی به حرف خواهرش گوش میده.
اینجوری راحت تر راه میرفتن ولی هنوزم انگار کسی دستشونو گرفته بود و داشت اونا رو به سمتی میکشید ولی اینبار اونا هم سرعتشونو بیشتر کرده بودن و راحت تر بودن.
تونی: تریس! ما چرا داریم به حرف اینا گوش میدیم؟
تریسی: اولا تریسی نه تریس! دوما تو پیشگویی اومده که تیکه ها خودشون همو پیدا میکنن. من حدس میزنم الآن همین اتفاق افتاده اونا دارن مارو راهنمایی میکنن!
تونی: امیدوارم حدست درست باشه وگرنه بیست نفر میشه 19 نفر!
تریسی: ای نامرد!
تونی: 
تریسی سرعتشو بیشتر میکنه و جلوی برادرش راه میره.

موقعیت:جنگل روبروی آرکادیا، همراه با آم،سوفی،ملودی،نیک،رایان،لوکاس(واه!چه جمعیتی!)
همه داشتن بی هدف توی جنگ راه میرفتن. جنگل تاریک بود. درختا با شاخه های بزرگشون مثل هیولاهای وحشتناکی به نظر میومدن. زوزهی باد باعث ترسناک تر شدن جنگل میشد. همه ترسیده بودن. ناگهان توی اون جنگل تاریک شش روزنه نور روشن میشه و همه به سمت میصر نورها کشیده میشن. رایان حس میکنه که جیب شلوارش درحال کنده شدنه دستشو میکنه تو جیبش. تنها چیزی که تو جیبش بود یه تیکه از گوی جادویی بود. روشن شده بود و برق میزد. یه سر روزنه نور به تیکه گوی شیشه ای ختم میشد.
رایان:بچه ها ... این طبیعیه که این اینجوری روشن بشه و نور بده؟؟؟
لوکاس بر میگرده سمت رایان و میبینه که تیکه گوی روشن شده. دستشو باز میکنه. تیکه ی اونم روشن شده بود و یه روزنه ور بهش ختم میشد.
لوکاس:بچه ها شما هم تیکه هاتونو چک کنین.ببینین روشن شدن یا نه.
آم:مال من روشنه
سوفی:مال منم همینطور
ملودی:منم
نیک نگاهی به لوکاس میندازه. لوکاس سرشو تکون میده. نیک برمیگرده سمت بقیه و با لحنی کاملا جدّی شروع به صحبت میکنه
نیک:بچه ها تیکه هاتونو تو دستتون بگیرید و آماده باشید. اونا مارو به سمت سرنوشتمون میبرن. ازشون سرپیچی نکنین و سعی کنید با بیشترین سرعت ممکنه حرکت کنید.
همه به سرعت از مصیر روزنه های نور شروع به حرکن میکنن

موقعیت:داخل کامُرا کلاسیک امیلی،همراه با دیوید،نایجل،کاترین و امیلی
بعد از اینکه دیوید گوشیو قطع کرد کاترین گفت که همه سوار ماشین بشن. همه با عجلع بع سمت ماشین رفتن و سوار شدن.امیلی نشست پشت فرمان. چون راننده فورمول یک بود و مصلماً سریع تر از بقیه.
امیلی:خوب کیتی کجا داریم میریم؟
کاترین:فقط برو ... خودمم نمیدنم فقط احساس میکنم باید از این مصیر بریم
نایجل:امی ... یکم سرعتت زیاد نیست؟
امیلی:قرار شد سریع بریم
دیوید:منظور نایجل اینه که ممکنه موتور ماشین هر لحظه بترکه
امیلی به آمپر سرعت ماشین نگاه میکنه. ماشین داشته با حداکثر سرعت میرفته. امیلی پاشو از روی گاز برمیداره ولی سرعت ماشین کم نمیشه. سریع ترمز میکنه ولی بازم ماشین با همون سرعت ادامه میده.
امیلی:بچه ها. ماشین ترمز بریده. نه سرعتش کم میشه و نه وای میسته.
دیوید:به عبارتی زایید
کاترین:کی؟؟؟
دیوید:گاومون
امی و کاترین،دیویدو چپ چپ نگاه میکنن. نایجل محکم میزنه پس گردنش
نایجل:پسره روانی الان وقت شوخیه آخه؟
امیلی:بچه ها خبر جدید. ماشین داره واسه خودش حرکت میکنه. فرمانم از کار افتاده درا قفلن. شیشه ها هم گیر کردن.
با این حرف امیلی تیکه گوی خودش رو از توی کیفش در میاره. اون شیشه طلایی داشت برق میزد و نور میداد.
امیلی:بچه ها تیکه های شما هم اینجورین؟؟؟
دیوید و نایجل تایید میکنن.کاترین تکشو درمیاره. اول شکه میشه ولی بعد متوجه ماجرا میشه. تیکه های گوی ماشینو هدایت میکردن و اونارو به سمت بقیه میبردن.

موقعیت:یه جایی وسط راه،همراه با اشلی و جیل
... جاده مه گرفته و همه چیز تاره. هوا به طرز وحشتناکی یهو تاریک شده بود. جاده کاملا تاریک بود و کوچیک ترین چیزی معوم نبود. تاریکی مطلق. ناگهان توی اون تاریی مطلق دوتا ذره شروع به درخشیدن کردن. و به دنبال اونا قیافه دو نفر معلوم شد. اشلی و جیل.
جیل:اشلی این نور ... این نور از چیه؟
اشلی دستشو باز میکنه شیشه طلایی توی دستش بود که اون نور رو تولید کرده بود. با ناهش به جیل میگه که دستشو باز کنه. جیل هم دستشو باز میکنه. تیکه اون هم نورانی شده بود. ناگهان اشلی و جیل احساس میکنن که دارن به جایی کشده میشن. مثل آهنی که در میدان یه آهنربا قرار داشته باشه داشتن به یه جایی جذب میشدن.
اشلی:ما داریم کجا میریم
جیل:تیکه های گوی مارو به سمت سرنوشت میبرن فقط راحت باش  بزار ببرنت

موقعیت:پیست اسکی آرکیدا،همراه با مارتین،ماروین،سارا،آندرا
... هنوز روی یخا نشسته بودن نمیدونستن کجا برن یا چیکار کنن. گیج و سردرگم و ترسیده. ناگهان تیکه یخی که روش بودن ترک میخوره و به هوا پرت میشه.شه میشن،میترسن. تکه یخ تو آسمون شروع به حرکت میکنه. سارا سعی میکنه بلند شه. به یخ چسبیده بود نمیتونست ازش جدا شه.
ماروین:سارا خوبی
سارا:نمیتونم بلند شم. به یخ چسبیدم
ماتین:نمنم یعنی منم
آندرا طبیعیه، مار حرکت نکردیم پس گوی خودش حرکتمون میده
تیکه یخ اونارو به سمت شرنوشتی نا معلوم میبره

موقعیت:توی یه کوچه تنگ و تاریک،همراه با الیا و آلیس
دوتا دختر جوون آروم آروم داشتن توی یه کوچه تاریک و ترسناک راه میرفتن. اولی موهای بافته طلایی داشت،پیراهن طلایی بلند هم تنش بود، درست مثل خورشید. و دومی،با پوست روشن و موهای نقره ایش،و با لباس سفیدش بی شباهت به ماه نبود. خورشیدوماه کنار هم.
قدم زنان به یه دوراهی میرسن. میخان از سمت راست برن ولی به سمت چپ کشیده میشن. محکم دستای همو میگیرن. کنترولی روی حرکت بدنشون ندارن سرعتشون بیشتر میشه و دوتا تیکه طلایی تو دستشون برق میزنه

خوب این قسمتم تموم شد
خوبی بدی ببخشید



دیدگاه ها : نفر که داستانو خوندن(خوندی یه نظر بزار)
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 شهریور 1394 01:49 ب.ظ