تبلیغات
The Hope - قسمت چهارم فصل اول جمع شدن

قسمت چهارم فصل اول جمع شدن

چهارشنبه 4 شهریور 1394 02:00 ب.ظ

نویسنده : Sophie Fairy Of Water & Wind
خب من اومدم خیلی خوش اومدم^^
به قول محوالجهان تیا ستاد مبارزه با وراجی!
برای همین وراجی نمیکنم. بفرمایین ادامه^^
راستی (باز مجبورم وراجی کنم!) 
از قسمت بعد داستان اصلی شروع میشه ولی قبل شروع ما یک استراحت یک هفته‌ای داریم. بعدش برمیگردیم.
دیگه واقعا برین ادامهD:

موقعیت: اتاق روح گوی
صدای گوی: خوبه! پیام ها به تکه ها رسیدن. اونا دارن به این سمت میان. به زودی هر بیست نفر در اینجا جمع میشن.

موقعیت: مکانی نامعلوم
تریسی سعی میکنه خودشو نگه داره تا با سر توی دیوار روبروش نره. ولی موفق نمیشه و با مخ میره تو دیوار. تونی که از بس دویده به نفس نفس زدن افتاده زودتر از تریسی ترمز میکنه و به سرنوشت خواهرش دچار نمیشه. تونی شروع به خندیدن میکنه. تریسی پوفی سربالا میکنه و هر چی مو به خاطر برخورد با دیوار ریخته تو صورتش رو سعی میکنه بده بالا. ولی در واقع داره عصبانیتشو خالی میکنه.
تریسی: هرهرهر هندونه! به جای این که بیای به من بخندی بیا کمکم کن بلندشم.
تونی:باشه.
دست خواهرشو میگیره که کمکش کنه ولی تریسی برای انتقام از خنده تونی دستشو میگیره با یک نینجا بازی داداششو به خاک میماله!
تریسی: درس اول نینجا بازی! همیشه آماده حمله باش.خودت بهم گفتی!
تریسی در اون لحظه:
تونی در اون لحظه:
این دفعه تریسی به تونی کمک میکنه که بلند بشه. ولی تونی چون میدونی تریسی الآن کاملا آماده حملس هیچ فنی روش نمیزنه و مثل بچه آدم برخلاف خواهرش بلند میشه.  هرچند ایستاده موندنش طولی نمیکشه چون یکی با سرعت بهش میخوره و روش میوفته.  تریسی شروع میکنه به خندیدن ولی وقتی روشو برمیگردونه و با قیافه کسایی که پشت سر اون دختر بودن روبرو میشه لبخند محو میشه.
قاطی میکنه و گیج میشه. ولی به روی خودش نمیاره و میره سمت اون دوتا و به دختره کمک  میکنه که بلند بشه. تونی هم دستشو دراز میکنه که با کمک تریسی بلند بشه ولی از تریسی کمکی حاصل نمیشه! از آخرم اون دختر بهش کمک میکنه که بلند بشه.
تونی:ممنون! بعضیا یاد بگیرن تریسی!
تریسی زبون درازی میکنه و میخنده. تونی هم وقتی بلند میشه اولین چیزی که توجهشو جلب میکنه قیافه یکی از افرادی هست که با اون دختر بودن. اون دختر معذرت خواهی میکنه.
-من شرمندم. این تیکه گوی دستم بود کنترلی رو سرعتم نداشتم. من آمیتیسم. میتونین آم صدام بزنین.
فعل و انفعالات ذهنی تریسی در همون لحظه: چه زودم پسرخاله شد!
تریسی لبخندی مصنوعی میزنه که فقط تونی معنیشو میفهمه.
تریسی: خوشبختم. منم تریسی‌ام. این دوونه‌ای هم که اینجاس برادر همون که گفتم دیوونه منه. تونی!
تونی: دیوونه خودتی و...
تریسی: خودم و ....؟!
تونی چون نمیتونست بگه هفت جد و آبادت دهنش قفل میشه. تریسی میخنده.
بقیه میان جلو.
آم: اینا هم دوستا و برادر و پسر عموی منن! رایان،نیکولاس،سوفی،ملودی و لوکاس!
تریسی با شنیدن اسم لوکاس دوباره قاطی میکنه. مگه میشد این همه شباهت بین این دو نفر. به نظرش غیر ممکن بود. مطمئن بود تونی هم داشت همین موضوع فکر میکرد چون به هم دیگه خیره شده بودن.
تونی: من تونی ام. 
تریسی: تونی نیست. تونی دیوونه است! منم تریسی‌ام. خوشبختم. 
لبخند میزنه.
تونی خندش میگیره.  فعل و انفاعالات ذهنی تونی در اون لحظه: از کی تاحالا تو مودب شدی آخه؟!
تریسی: گفتم که دیوونس! الکی میخنده!
تونی: تریس!
تریسی: اگه من تریسم تو هم تنی! تن ماهی! 
بعدم با شدت روشو برمیگردونه به طوری که موهاش با شدت میخوره تو صورت و چشم تونی. تونی میخواد چیزی بگه که صدای برخورد محکم چیزی فضا رو پر میکنه.
 نیک بدون این که روشو برگردونه گفت: دیوید و امی هم اومدن.
بقیه سرشونو برمیگردونن و با ماشین امی که تو دیوار رفته مواجه میشن.
نیک: دیدین درست گفتم؟
 کاترین،امی، نایجل و دیوید از ماشین پیاده میشن. نیک میره سمت دیوید. میزنن قدش(چی بگم خو؟ های فایو خوبه؟). میان و با بقیه سلام میکنن. انگار همه همو میشناختن.فقط تریسی و تونی بودن که احساس میکرن از اون جمع دورن.امی میاد سمتشون.
خواهر و برادر سلام میکنن. بعد از مدت ها مثل بچه آدم درست با بقیه رفتار میکنن و این باعث میشه که خودشون به خودشون بخندن.
امی: به چی میخندین؟
تریسی و تونی:هیچی!
امی:
تریسی به بالای سرش نگاه میکنه.
تریسی: احساس میکنم اونا قراره الآن بیوفتن رو ما!
و به بالای سرش اشاره میکنه.
بقیه هم به بالای سرشون نگاه میکنن و یک تیکه یخ رو میبینن که سارا،آندرا،مارتین و ماروین روشن. و طولی نمیکشه که تیکه یخ کج میشه و این چهار نفر از روش میوفتن پایین. دقیقا جایی که تریسی و امی واستادن. هر دو با نینجا بازی از اونجا جیم میشن و اون چهارتا همچنان دارن نزدیک میشن. و برخورد! ولی کاریشون نمیشه انگار که روی یک جای کاملا نرم فرود آمدن. بلند میشن. امی خواهرشو بغل میکنه.  اون چهار تا هم با کنجکاوی به تریسی و تونی نگاه میکنن.
تریسی:سلام
اونا:سلام. 
تونی: منم سلام. من تونی ام اینم تریسی. خواهرم.
تریسی: تونی فک کنم خودم زبون دارم!
تونی: اون که آره. 9 مترم هست زبونت خواهرجان! ولی خب گفتم زبونت خسته نشه!
تریسی:وای وای وای چه برادر بافکری داشتم و خودم خبر نداشتم!
 بقیه چپ‌چپ به این دو نگاه میکنن!
تونی: میخوای که بس کنیم. آبرو نمیزاری واسه آدم!
تریسی: مگه آبرو هم داری تو؟ اصلا آبرو میدونی چیه؟
تونی: برخلاف تو که نمیدونی میدونم!
تریسی:عجبا!عجبا!حیرتا!حیرتا! کف کردم داداشی! الآن مخم داره سوت میکشه دوداشو میبینی؟ باورم نمیشه! بگو جون تو! اصلا باورم نمیشه ! یعنی واقعا تو معنی آبرو رو میدونی! غیر ممکنه! والا به خدا شاخ درآوردم داداشی! من فکر میکردم همه چیو راجع به داداشم میدونم ولی گویا این موردو اشتباه کردم!
با لحنی کاملا جدی این جملرو ادا کرد.بقیه همه از شدت خنده پخش زمین شده بودن. تونی هم که داشت حرص میخورد.
تریسی: داداشی فک کنم داری حرص میخوری نه؟ فک نکنم حرص خوشمزه باشه ها! حرص نخور! شکلات بخور! هم خوشمزس هم سیرت میکنه! آخه خیلی دویدی انرژی مصرف کردی بعدم که ضربه فنی شدی خسته شدی! (دستشو میکنه تو جیبش) ای وای حواسم نبود شکلات ندارم!(روشو میکنه به بقیه) ببخشید کسی شکلات نداره؟
بقیه که انگار دارن یک فیلم و نمایش طنز نگاه میکنن رو زمین ولو شدن و از خنده روده بر شدن!
تریسی: اوا دو نفر دارن میان اینجا. 
بقیه که هنوز نمیتونن خندشونو کنترل کنن برمیگردن و با جیل و اشلی روبرو میشن که دارن با سرعت به طرف اونا میان. انگار کنترلی رو پاهاشون ندارن چون نزدیکه که از جمعیت رد بشن تا این که کاترین یقه اشلی و امی هم یقه جیل رو میگیره و نگهشون میدارن.
اشلی: با تشکر.
اشلی و جیل سلام میکنن. بقیه هم به اونا سلام میکنن.
جیل تریسی رو میبینه.
جیل: تریسی! خوشحالم که میبینمت!
تریسی: ممنون جیل! چه خوبه بالاخره حداقل یک نفرو میشناسم!
جیل میخنده. تریسی هم لبخند میزنه. 
تونی که هنوز از دست تریسی حرصیه به حرف میاد: حالا خوبه کسیو نمیشناسه و از همه عالم و آدم بیشتر حرف میزنه!
تریسی با لحنی بسی بسیار زیاد جدی میگه: وراج خودتی!
امی پرسشگرانه به جیل خیره میشه که معنی میده از کجا همو میشناسین؟
جیل: قرار بود تریسی یک نگهبان بشه. ولی نشد که بشه. یعنی تاریکی نزاشت!
لوکاس به تریسی نگاه میکنه: پس باید قدرت زیادی داشته باشی.
تریسی سرشو میندازه پایین: همچی! تقریبا!
جیل: همچین همچی هم نیستا! آب و باد و خاک و آتیش! بعد میگه تقریبا! تا حالا هیچی پری ای رو ندیدم همه این قدرتا رو داشته باشه. تنها کسی که دیدم هر کاری ازش بر میاد این دیوید دیوونس!
امی: منم ندیدم.
کتی(همون کاترین حالا!): امی اگه تو دیده بودی جیلم دیده بود. لازم نبود تو تصدیق کنی!
امی:
سوفی ادای شمردن رو درمیاره.
سوفی:1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14-15-16-17-18 هجده نفریم! دو نفر هنوز کمن. 
رایان(با حالت گزارشگرای فوتبال):این دو نفر کین که دارن به این سمت میان. گویا دو دخترن! آه یکیشون موهای نقره‌ای و دیگری موهای طلایی داره! (با حالت متعجب) من چی میبینم. این... این... الیاس!
آم روشو برمیگردونه. چشاشو تنگ میکنه و با دیدن خواهرش متعجب میشه.
آم با حالتی بحت زده:الیا؟!
وقتی نزدیک میشن میفهمه که رایان درست گفته. اون الیا بود.
آم تقریبا داد میزنه:الیا!
و به سمت خواهرش که چندین(خیلی بسی بسیار زیاد!)سال ندیده بودش میدوئه و وقتی بهش میرسه بغلش میکنه.
الیا اولش شکس. ولی وقتی میفهمه کسی که بغلش کرده خواهرشه اونم خواهرشو بغل میکنه. تو چشای هم خیره میشن و ...(داستان احساسی میشه! یکم از آم بعیده شاید ولی خب!)
 تیکه های گوی که همه تیکشونو توی دستشون گرفتن شروع به لرزش میکنن و صدایی تو فضا میپیچه!
-هر 20 نفر اینجان! خوش آمدید! منتخبان  گوی جادویی خوش آمدید. شما انتخاب شدید تا(باز تعریف نمیکنم اگه نمیدونین چرا انتخاب شدن توی قسمت دوم میتونین پیدا کنین)
تریسی خمیازه میکشه. دیوید و مارتین با هم حرف میزنن. جیل و اشلی هم که دست تو دست هم یه گوشه واستادن. هر کی سرش به یه کاری بنده. فقط الیا و آلیسن که دارن گوش میدن. صدا توضیحاتشو تموم میکنه.
دوباره شروع به حرف زدن میکنه.
فعل و انفعالات ذهنی تریسی همون موقع یهویی!: اهه! این چقدر ور زد! این که از منم وراج تره!
صدا: شما امروز رو اینجا میمونید. جادوگرای تاریکی اینجا رو نمیتونن پیدا کنن. 
تریسی: اگه ما تونستیم چرا اونا نتونن؟
صدا: چون ما خواستیم شما اینجا رو پیدا کنید. شما اینجا که هستید رو هرگز نمیتونستید بدون وجود تکه های گوی پیدا کنین. 
تریسی:آها از اون لحاظ!
فعل و انفعالات تریسی در اون لحظه: یعنی باید به ورورای تو گوش کنیم تمام روزو!؟ بیخیال! آخه گوی خل تو که انقدر ور میزنی نمیگی یکیو انتخاب کنم حرف گوش کنه؟
صدای گوی: نگران نباش تریسی. من حرفام تموم شده. راحت باش. 
تریسی در اون لحظه:
ملودی: ما چه جوری میخوام یه روزو اینجا سپری کنیم. اینجا که فقط دیواره. هیچی نیست. من یه مدت اینجا بمونم دیوونه میشم!
گوی: نگران نباش! 
همه جا تاریک-روشن میشه. وقتی روشن میشه انگار توی یک خونه بزرگن که همه چیز داره.
تریسی: ایول بابا! دمت گرم! گوی جان! حرفمو پس میگیرم. خیلی آقایی!
خیلی جلوی خودشو گرفت که نگه: خیلی آقایی داداش!
گوی دیگه ساکت میشه. البته روح گوی درواقع!  همه میرن و روی مبل میشینن.
تریسی: خب چیکار کنیم؟
سوفی : یه کار هیجان انگیز.
امی: مثلا!
تونی: بازی سکوت! انقدر دویدم میخوام فقط بخوابم!
تریسی: تو اگه بخوابی که بازنده میشی!
تونی:چرا؟!
تریسی: چون تو خواب خر و پف میکنی!
تونی: 
تریسی:
ملودی یک گوشه مبل نشسته و پاهاشو تو بغلش جمع کرده و سرشو گزاشته رو زانوش. 
سوفی که ملودیو تو اون حالت دپرس میبینه به این فکر میوفته که یک کاری کنه اونو سرحال بیاره. سوفی که کنار آم نشسته درگوشش میگه: آم بیا یک کاری بکنیم. ملودی خیلی افسردس! چی کارش کنیم؟
آم: نظری ندارم. 
اون طرف آم رایان نشسته و وقتی میبینه اون دوتا دارن درگوشی صحبت میکنن بلند میگه: وای وای وای! درگوشی تو جمع؟ نداشتیما! بلند بگین چی داشتین میگفتین.
سوفی یکم من و من میکنه بعدش میگه: داشتم میگفتم یک کاری بکنیم حوصلم سر رفته!
آم هم با سر دروغ سوفیو تصدیق میکنه!
رایان: این که الآن تو کل جمع هم داریم روش فکر میکنیم. چرا درگوشی!
آم : امم....ام... راستش سوفی داشت ایدشو به من میگفت که اگه من قبول  کردم تو جمع بگه!
سوفی چشاشو گرد میکنه و به آم خیره میشه.
نیک: سوف ایدت چیه؟
سوفی تعجب کرده و آم خیره شده. زیر لبی جوری که آم فقط بشنوه گفت: آم بعدا میکشمت!
آم:خو باید چی میگفتم؟!
 نیک:سوف! بگو دیگه!
سوفی: من... من... میگم... میگم که .... بیان جرئت حقیقت!
فعل و انفعالات ذهنی سوفی در اون لحظه: آخه این چی بود پروندم من!
ملودی سرش رو بلند میکنه.
ملودی: با جرئت حقیقت موافقم!
آم:منم موافقم!
نیک:منم موافقم! خوش میگزره!
تریسی و تونی: ما مشکلی نداریم!
رایان: منم موافقم!
همه موافقت میکنن به جز لوکاس.
لوکاس: من حال جرئت حقیقت ندارم! 
نیک: لوکاس بیخیال! همه موافقن باید بیای. پاشو! پاشو تا نپاشوندمت!
همه روی زمین میشینن. یک بطری از غیب ظاهر میکنن و میچرخوننش.
وایمیسته در حالی که سرش به طرف امیه.
دوباره میچرخوننش. سر دیگش طرف ملودی.
امی: ملودی انتخاب کن!  جرئت یا حقیقت؟
ملودی: جرئت!
تریسی: ایول بابا! چه شجاع!
تونی: همه مثل تو جون دوست نیستن که از ترس جون و سلامتیشون و  آبروشون فقط حقیقت انتخاب کنن!
تریسی به برادرش زبون درازی میکنه. تونی هم مقابل به مثل میکنه. 
امی: خب چی بگم؟ یکی کمک کنه.
رایان:گناه داره یه چیز آسون بگو!
تریسی: وای بیخیال! کسی گناه نداره. وقتی یک انتخابی میکنی باید هرچی بهت گفتن انجام بدی. 
تونی: خودت یادت بمونه!
تریسی:دخترا قولشون یادشون میمونه! آقایونن که باید قولاشونو یادشون بمونه!الکی قولی ندن که مطمئن نیستن!
سوفی: خوشم اومد! خوب گفتی!
تریسی به سوفی چشمک میزنه. 
امی: یکی بیاد به من کمک کنه که چی انتخاب کنم!
سوفی جوری که بقیه نشنون به آم چیزی میگه و آم هم اونو به امی میرسونه!
امی: این که باحال نیست!
سوفی: امی لطفا! ملودی خیلی افسردس! خواهرشو از دست داده! لطفا! 
امی: باشه حله!
امی بلند میگه:خب انتخاب کردیم. خیلی باحال نیست. ولی خب حداقل کارمو انجام دادم!
ملودی:خب؟
امی: باید تا وقتی که تاریکی تموم نشده گریه نکنی و همش بگی و بخندی! چون خیلی دپرسی! خیلی هم آرومی یعنی چی آخه! باید همیشه حرف بزنی و این زیپ دهنتو که بستی باز کنی! 
ملودی: اما...
سوفی: اما نداره. انتخاب خودت بود!
رایان: حالا من گفتم آسون ولی نه دیگه تا این حد!
آم: مطمئن باش کسی به حرف تو اینو نگفته!
سوفی: ملودی بچرخون بطری رو!
ملودی:باشه.
بطری رو میچرخونه. نفر اول: آندرا
این بار امی بطری رو میچرخونه. نفر دوم: آلیس
آندرا: جرئت یا حقیقت؟
آلیس: حقیقت.
آندرا:بیخیال! حقیقت! واقعا؟! ریلی؟!
آلیس: صددرصد حقیقت! نظرمم عوض نمیشه!
مارتین: آفرین! ضایعش کن!
آندرا: تو دوست منی یا اون؟
مارتین: دوست همه!
دیوید: مارتین تو دوستی ولی پشت سر آدم همیشه وای میستی یک خنجرم دستته که از پشت بزنی به آدم.
ماروین: در این مورد موافقم دیوید. 
آندرا: خیلی خب. سوال مسخریه! خب؟ ولی بگو... وقتی فهمیدی که ماجرا چیه و چرا همه مردن و تو انتخاب شدی و اینا چه حسی داشتی!
آلیس: حس تعجب!
آندرا: یعنی چی؟
آلیس: فقط یک سوال قابل قبوله!
آندرا:ولی... .
مارتین: ولی نداره! آنی جان کنف شدی رفت. خودتو بیشتر کوچیک نکن!
آندرا با عصبانیت نفسشو بیرون میده و بازی ادامه پیدا میکنه!

خیلی مسخره بود آخرش میدونم. خیلی زیاد تو داستان تریسی حرف زد اینم میدونم. ولی واقعا دست خودم نبود. امیدوارم دوست داشته بوده باشین! فعلا!



دیدگاه ها : نفر آدم و پری و فرشته هر کی نظر نده خیلی زشته!(حس شاعریم گل کره چشه مگه! خیلیم شعر باحالیه!)
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 مهر 1394 09:22 ب.ظ