تبلیغات
The Hope - قسمت پنجم فصل اول

قسمت پنجم فصل اول

سه شنبه 25 خرداد 1395 07:17 ب.ظ

نویسنده : Unknow Person(Emiliyana)XD
سلام به همه
نوبتم که نیس
ولی دیدم کسی نیس
خیلی وقتم هست که آپ نکردیم
گفتم یه قسمت بزارم
دوباره بیایم تو جو داستان
از برای همین خودم قسمت 5 رو استادش کردم

حرف بسیار مهم با نویسنده ها:
1-داستانو بخونین که بدونین چی به چیه

2-اگه خواستین شخصیتی(چه دوست و چه دشمن)اضافه کنین حتما سعی کنین راجبش یه سامری بیو تو قسمتی که واردش میکنین اراعه بدین که بقیه(خصوصا نویسنده ها)باهاش آشنا بشن

3-سعی کنین هفته ای یه بار به وب سر بزنین

4-حتما دو نفر رو واسه نوشتن قسمت بعد انتخاب کنین تا اگه یکی نتونست اون یکی بنویسه

5-اگه سر نوبتتون تا یه هفته نمیتونین آپ کنین بگین تا یکی دیگه آپ کنه

6-قسمت بعد رو یا دیبا یا آتلین بنویسن

 

امی با بی حوصلگی شروع کرد:خوب بازیم که تموم شد حالا چی...؟

تونی دوروبرشو نگاه کرد همه بیحال رو زمین ولو بودن،آروم گفت:هیچی مجبوریم اینجا زندگی کنیم

ناگهان صدا گوی جادویی اومد:شما باید تا فردا صبح اینجا رو ترک کنید وگرنه کشته میشید

همه شکه شدن خواب کاملا از سرشون پردیه بود

تونی با یه حالت عصبی و تعنه وار گفت:دست شما درد نکنه

تریسی پوزخندی زد:عاشقتم صدای گوی جادویی

کاترین با عصبانیت داد زد:یه دقه خف بزنین ببینم،الان ما باید خیر سرمون کجا بریم خونه ما که ترکیده

تونی با صدایی آروم گفت:مال مام همچنین

آمیتیس هم با ناراحتی اضافه کرد:مدرسه و خونه ماهم که تسخیر شدس

الیا با یه لحن حق به جانب و سریع شروع کرد:منم جایی رو سراق ندارم خانوم همیشه راه حل

همه اول به الیا نگاه کردن الیا داشت امیو نگاه میکرد.همه برگشتن سمت اون.سرش رو به سخف بود. علوم بود که کاملا گیج شده ولی قیافش مثل همیشه محکم و آروم بود

امیلی با صدای با آرومش و لحن خونسرد همیشگیش گفت:شرمنده ولی منم صفرم.هیچی

همه تا چند دقیقه ساکت بودن.گیچ و نگران.نگران برای خودشون آیندشون و تمام دنیا.نمیدونستن باید چیکار کنن.کجا باید برن.کاملا درمونده بود.یعنی جایی رو داشتن؟یعنی براشون امیدی بود...؟


جو محیط خیلی سنگین شده بود.هیشکی حرفی نمیزد همه نگران وضعیتی که توش گیرکردن بودن تا اینکه دیوید که طبق معمول یه لبخند مظلوم روی صورت بود با خنده گفت:بریم خونه قدیمی

همه با تعجب بهش نگاه کردن.چشمای سبزش براق تر از همیشه بود.معلوم بود یه فکری تو سرشه.ولی هیچکس منظورشو نمیفهمید.انکار یه چیزی بود که فقط خودش میتونست بفهمه.یه چیزی بین خودش و خودش.

نایجل اولین کسی بود که سوال پرسید.یه سوال خیلی کوچیک که همه سوالای دیگه توش بود:کجا...؟

دیوید با لبخند جواب داد:ایتالیا،تورین،جنگل بلوط سفید،یادت اومد؟

همه اول به هم و بعد بع دیوید نگاه کردن.گیج شده بودن.نمیتونستن بفهمن که دیوید چی میگه.یا چی تو ذهنشه.حرفاش گنگ بودن.برای همه نامفهوم

این بار امیلی شروع کرد.با یه لحن آروم.با لبخند مهربونش.ولی کاملا طعنه آمیز:دیویدکم فک کنم باز داری هزیون میگی

دیوید آروم ولی محکم و قاطع و البته کلافه جواب داد:بابا همون خونه که دورش دیوارای سنگی سفید داره،دورش رز پیچک قرمز پیچیده،درختای اقاقی آبی و سفید،دیوارای مرمری مشکی،سه تا ساختمون ....

امیلی حرفشو قطع کرد و خودش ادامه داد:پنجاه طبقه،بچه ها دیوید خونه قدیمیمونو میگه که بعد جنگ بین ما و جادوگرا مجبور شدیم ولش کنیم

بعد با صدایی بغض گرفته ادامه داد:همون جایی که کل خانوادمون طی چندهزار سال گذشته اونجا زندگی میکردن،همون خونه ای که هیچکس بدون اجازه یکی از اعضای خانواده نمیتونه واردش بشه

و با لحنی امید وار ادامه داد:یه جای کاملا امن واسه هممون

سوفی با تجب و شک و ناباوری شروع به حرف زدن کرد:یه همچین خونه ای وجود نداره منم مال ایتالیاییم اما....

کلوس با لبخندی موزیانه گفت:خو اگه همه میدونستن که هیچی

و قبل از اینکه کسی چیزی بگه شروع به توضیح کرد:خونه ته جنگله کنار یه دریاچه که البته کسی از وجود اونم خبر نداره،الان احتمالا درختا اونقدر بزرگ شدن که دیگه حتی عکسای ماهواره ای هم چیزی نشون نمیدن

همه تعجب کرده بودن و بهت زده هم دیگه رو نگاه میکردن

ولی تریسی کسی بود که پرسید:چرا هیچکس نمیتونه بره توش..؟

کاترین خیلی خونسردانه جواب داد:بخاطر امیت خانوادمون اونجا با یه تلسم محافظت میشد و هنوزم میشه

حالا همه همه چیز رو راجب اون خونه میدونستن ولی هنوز یه سوال مونده بود.یه سوال مهم.سوالی که باید خیلی سریع بهش جواب داده میشد

تونی کسی بود که جرعت پرسیدن این سوالو پیدا کرد:کی باید از اینجا بریم؟

صدای گوی جادویی توی محیط اتاق پیچید:همین حالا باید برین شیاطین دارن به اینجا میان.باید ازشون دور شید. برید


همه تو محیطی که شاید یه مدت بعد دیگه امن نبود راه می ‌رفتن و هر کسی تلاش میکرد راه‌حلی برای خروج از محوطه پیدا کنه.
اشلی انگار که جن دیده در طی یک حرکت انتحاری سمت کاترین رفت و زل زد تو چشاش!
-تو!
کاترین که عملا داشته سکته ناقص میزد چپ چپ به برادرش نگاه کرد.-من چی؟
-خانم عقل کل! تو میتونی ما رو تلپورت کنی!
-آقای عقل کل! از وسط ناکجا آبادی که حتی معلوم نیست رو زمین هست یا نه که نمیشه!
-خانم باهوش سعی کن جامونو پیدا کنی!
-آقای عقل کل...
کاترین زبونش بند اومد.
-خب شاید بشه.
بقیه بچه ها امیدوارانه به کاترین نگاه میکردن!
-میشه بهم زل نزنین!
دوید خندید-مثلا الآن خجالت میکشی؟
-دیویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!
-باشه بابا غلط کردم!
کاترین سری تکون داد و پوفی کرد . بعد سعی کرد تمرکز کنه تا بفهمه کجا بودن.
مدت زیادی نگذشته بود که کاترین در حالی که هنوز چشاشو بسته بود تا جاشونو پیدا کنه افتاد زمین.
همه رفتن سمت کاترین.
امی: بعد بررسی گفت: از هوش رفته.
سوفی کنار امی که اونم کنار کاترین نشسته بود نشت. دستشو به صورت کاترین کشید و کاترین بیدار شد و داد زد:« یخ کردم! چرا انقدر دستات سرده!»
سوفی که میخندید بلند شد: اگه سرد نبود که میشدی زیبای خفته بیدار نمیشدی!
-بامزه!
-
-اگه جرئتشو داری واستا.
سوفی میخواست شروع به دویدن بکنه که امی دستشو گرفت: میخواین شیاطین موقع گرگم به هوا بازی شماها بگیرنمون؟
سوفی شروع کرد به غرغر: آخ بزار این روزای آخر خوش باشیم دیگه!
-شاید تو بخوای روز آخرت باشه ولی من میخوام فعلا زندگی کنم!
-باشه پوکرفیس‌الدوله‌دیلمی!
امی یه ابروشو بالا داد و چپ‌چپ سوفی رو نگاه کرد!
-الحق که لقبی درخور شخص شخیص شاخص مشخص متشخص خودت بهت دادم!
نیک جلو اومد: سوفی! بس کن! تو هنوز امی رو نشناختی ! نمیدونی چه رئیسیه واس خودش!
-دارم مبینم!
و لجبازی بین سوفی و امی آغاز به کار کرد!
سوفی رفت و کنار برادرش دست به سینه واستاد.
آلیس با کم رویی اومد جلو: من یه فکری دارم
مارتین که سعی میکرد صمیمی باشه خندی: خجالت نکش بگو!
-خب راستش... چیزه.... (نفس عمیقی کشید) من میتونم کاری بکنم که هممون تبدیل به حیوون بشیم.
سوفی : خب که چی؟
-خب به شکل حیوون اگه بتونیم بریم بیرون اون موقع شیاطین نمیتونن شناساییمون کنن!
-کاش عملی بود! ولی عزیز جون حیوونا هم تحت تاثیر جادوی سیاهن!
-اوه راستی می...
صدای گوی بلند شد: همه حیوانات تحت تاثیر جادو نیستن!
سوفی پوف سر بالایی کرد و با این کار سعی کرد موهاشو از تو صورتش جمع کنه: خب انگاری که امروز کل دنیا دارن سعی میکنن منو ضایع کنن! دستت درد نکنه گویی جون!خوب ضایعم کردی! دست مریزاد!
صدای گوی خنده ای کرد و گفت: قابلی نداشت!
سوفی: وای وای چه گوی بامزه‌ای! مسخره!
صدای گوی: اصلا چرا من تو رو انتخاب کردم؟ خاک تو سرم با این انتخابم!
-لطف داری گوی جون!
آلیس: میشه بدونیم کدوم حیوونا تحت تاثیر جادوی سیاه نیستن؟
صدای گوی با لحن جدی و عادی خودش تو محیط پیچید: این حیوونات شامل روباه قطبی، خرس قطبی، گرگ، بز کوهی وحشی و عقاب و جغد میشن!
موقع اسم بردن دو تا حیوون آخر آلیس لباش خندون شد!
-خودشه! ما باید تبدیل به پرنده بشیم! ولی کدوم بهتره؟
سوفی دوباره پوف سربالایی کرد: الآن اگه من یکی بگم عقاب بقیه میگن جغد من بگم جغد بقیه میگن عقاب! من که از این به بعد زیپ دهنمو میکشم! همتونو از شنیدن صدای زیبام محروم میکنم! تا قدرمو بدونین و انقدر ضایعم نکنین!
امی سری به نشونه تاسف تکون داد: بچه!
نیک: امی بیخیال دیگه!
امی دست به سینه واستاد.
بعد کلی بحث و جدل و سکوت سوفی قهرمانان داستان ما() تصمیم گرفتن که تبدیل به جغد بشن.
آلیس چشاشو بست و بشکنی زد!
دادادام!
حالا 20 تا جغد عجیب غریب با بال و پر و چشای رنگارنگ و عجیب و غریب تو هوا بودن. دیوارای سفید اطرافشون کم کم به هم نزدیک شدن و یه تونل درست شد و 20 تا جغد عجیب و غریب شروع به حرکت در طول تونل کردن. البته یه جغد با پرهای قهوه‌ای و چشای آبی(سوفی) پشت سر بقیه بود که سرعتش هم از بقیه کمتر بود. تو چهرش میشد عصبانیت رو دید!
بالاخره تونلی که به نظر میومد هیچ وقت تموم نمیشه تموم شد.
حالا 20 تا جغد داشتن تو یک جنگل پرواز میکردن.  جغدی که چشای آبی تیره و پرهای شکلاتی داشت(کاترین) چیزی به زبان هوهو گفت که ترجمش میشه:
ما تو جنگل جادوییم! همونی که خونه توشه! (با بالش سمت راست رو نشون میده) از این طرف! دنبالم بیاین!
و بعدم با بیشترین سرعت ممکنه شروع به بال زدن در همون جهتی که گفته بود کرد. مدتی بعد کاترین جغد سرجاش تو هوا موند. و به همون زبان هوهو از آلیس خواست که تبدیلو غیر فعال کنه!
-اما خطرناکه!(که در زبان جغدی میشه:هوهو! هوهوهوهو!)
- چاره ای نیست! وگرنه نمتونیم بریم تو خونه!(که میشه: هوهو هوهو! هوهو هوهو هوهوهوهو هو هوهو!)
-باشه!(که میشه: هوهو!)
آلیس جغد بالاشو بهم زد و کاترین جغد شد کاترین.
چند لحظه بعدم کاترین غیب شد. و باز چند لحظه بعد(چه قدر چند لحظه شدا!) یه خونه روبرو 19 جغد باقی مونده ظاهر شد که البته اونا چند دقیقه بعدش داشتن توش رژه میرفتن و خوشحال بودن که واس خودشون یه جایی یافتن!



And Finally
و بالاخره پایین خره چپ خره راستم خره
بعد 9 ماه قسمت 5
با همکاری و تلاش دوست گلم مامانی خلم
به پایان آمد
.....
لطفا نظرتونو بگین منم برم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 خرداد 1395 04:48 ب.ظ